من ۲۷ سنبلهی ۱۴۰۰ را بهخوبی به یاد دارم. بیش از یک ماه از آمدن طالبان گذشته بود و وزارت معارف اعلام کرد که مکاتب متوسطه و لیسه دوباره باز میشوند، اما فقط بر روی پسران و معلمان مرد. ما دختران در خانه ماندیم. آن روز هنوز نمیدانستم این ماندن چه اندازه طول خواهد کشید. گمان عمومی این بود که مسئله موقت است، ترتیباتی در کار است و پس از چند روز یا چند هفته، نوبت ما نیز خواهد رسید. امروز نزدیک به پنج سال از همان انتظار میگذرد.
من پیش از آن دانشآموز مکتب بودم و آیندهام را مانند بسیاری از دختران همسن خودم با سالهای تعلیمی حساب میکردم. میدانستم چه زمانی صنف دوازدهم را تمام میکنم، چه رشتهای را برای دانشگاه انتخاب خواهم کرد و برای رسیدن به آن باید در کدام مضامین بیشتر زحمت بکشم. هیچگاه تصور نمیکردم روزی مهمترین مسئلهی زندگیام این باشد که آیا اساساً اجازه دارم وارد صنف شوم یا خیر.
ماههای نخست، هنوز امید بسیار بود. هر خبری دربارهی بازشدن مکاتب را دنبال میکردیم. خانوادهها، معلمان و خود ما باور داشتیم این وضعیت نمیتواند دوام کند. وقتی اعلام شد که در ۳ حمل ۱۴۰۱، با آغاز سال تعلیمی، مکاتب دختران نیز باز میشوند، من مانند هزاران دختر دیگر دوباره کتابهایم را آماده کردم. برای نخستینبار پس از ماهها، احساس کردم زندگی از همان جایی که متوقف شده بود ادامه خواهد یافت.
اما صبح ۳ حمل، زمانی که من و تقریباً همهی همصنفانم به مکتب رسیدیم، مشخص شد که این تصمیم تغییر کرده است. بهشمول من، تمامی دخترانی که با یونیفورم و کتاب آمده بودند، گریهکنان به خانه برگشتند. آن روز برای من از ۲۷ سنبله سنگینتر بود، زیرا این بار انتظار مبهمی در کار نبود، دروازهای را که گفته بودند باز خواهد شد، در برابر چشم خود مان، و شاید برای همیشه، بسته دیدیم.
از آن روز به بعد، زمان برای من معنای دیگری پیدا کرد. همسالان پسرم صنفهای بعدی را خواندند، فارغ شدند و برخی وارد دانشگاه شدند. دخترانی که خانوادههای شان توانستند از افغانستان بیرون شوند، درس خود را در کشورهای دیگر ادامه دادند. من ماندم و سالهایی را دیدم که باید سالهای اصلی آموزش من میبودند، یکی پس از دیگری سپری شدند.
گاهی کسی میگوید در خانه مطالعه کن. من مطالعه کردهام، کتاب خواندهام، از امکانات محدود آنلاین استفاده کردهام و هر فرصتی برای یادگیری یافتهام، آن را از دست ندادهام. اما مکتب تنها مجموعهای از کتابها نیست. آموزش، نظام و استمرار دارد، معلم، صنف، امتحان، سند و مسیری دارد که یک مرحله را به مرحلهی بعد پیوند میدهد. دختر محروم از مکتب میتواند کتاب بخواند، اما نمیتواند برای خود نظام آموزشی، سند فراغت و راه ورود به دانشگاه ایجاد کند.
بیشتر از هر چیز، گذشتن عمر مرا میترساند. چهار سال و یازده ماه برای کسی که چهل یا پنجاه سال عمر کرده شاید فاصلهای کوتاه باشد، برای یک دختر نوجوان، بخش بزرگی از جوانی اوست. من در این سالها، بخشی از زمانی را از دست دادهام که هیچ فرمانی نمیتواند آن را به من بازگرداند.
هنوز همهی کتابهای مکتبم را نگه داشتهام. بکس مکتبم نیز در خانه است. نگهداشتن آنها برای من یادگار یک دورهی تمامشده نیست، شاید نوعی مقاومت در برابر پذیرفتن این باشد که آیندهای که در حال ساختن آن برای خود بودم، بدون رضایت من متوقف شده است.
گاهی به ۳ حمل فکر میکنم و از خود میپرسم اگر همان صبح اجازه داده بودند وارد صنف شویم، امروز کجا میبودم. شاید مکتب را تمام کرده بودم. شاید برای کانکور آماده میشدم یا در دانشگاه درس میخواندم. پاسخ دقیقش را نمیدانم، آنچه میدانم این است که فرصت دانستن آن نیز از من گرفته شده است.
من هنوز دانشآموزم، حتی اگر سالهاست اجازهی نشستن در صنف را ندارم. هیچ حکمی علاقهی من به آموختن را از میان نبرده است. اما میان علاقه به علم و دسترسی به آموزش تفاوتی بزرگ وجود دارد، و نزدیک به پنج سال است که ما دختران افغانستان هزینهی همین فاصله را با عمر خود میپردازیم.
وقتی از من میپرسند چه چیزی بیشتر آزارم میدهد، پاسخ من تنها بستهبودن مکتب نیست. دردناکتر این است که هر سال وعده، بحث و انتظار میآید، اما سال تعلیمی دیگری از زندگی ما میگذرد. برای کسانی که تصمیم میگیرند، بدون شک این گذر زمان مفهومی ندارد؛ برای من اما، یک سال دیگر بخشی از جوانیای است که برای همیشه تمام میشود.
من هنوز بکس مکتبم را نگه داشتهام، اما دیگر نمیخواهم کسی به من بگوید «منتظر باش». نزدیک به پنج سال انتظار، برای یک دختر، خود یک عمر است.




