امروز، پنج سال از ۲۴ اسد ۱۴۰۰ میگذرد، تاریخی که در حافظهی سیاسی افغانستان بهعنوان «یکی از سهمگینترین گسستهای دوران معاصر» ثبت شده است. در آن روز، نظمی سیاسی که طی دو دهه در پیوندی عمیق با حضور نظامی، حمایت سیاسی و سرمایهگذاری گستردهی ایالات متحده و متحدانش شکل گرفته بود، در زمانی بهغایت کوتاه فروپاشید و طالبان، پس از بیست سال جنگ و منازعه، بار دیگر زمام کابل را در دست گرفت. سرعت این فروپاشی، حتی برای بخشی از نخبگان سیاسی، ناظران بینالمللی و جامعهای که سالها با تصور تداوم نسبی جمهوری زیسته بود، فراتر از انتظار بود. با این همه، برای من و بسیاری از زنان و مردان نسل من، ۲۴ اسد، ورای لحظهی پایان یک نظام سیاسی، بازگشت هراسانگیز تاریخی بود که هنوز آثار آن از حافظهی جمعی ما زدوده نشده بود. تاریخی که دو و نیم دهه پیشتر نیز با استقرار نخستین حاکمیت طالبان، ساختار اجتماعی کشور، حیات مدنی، آزادیهای فردی و بهویژه سرنوشت زنان افغانستان را در یکی از تاریکترین دورههای تاریخ معاصر این سرزمین فرو برده بود.
من و خانوادهام چند ماه پیش از فروپاشی نظام، افغانستان را ترک کردیم، با این امید که خروجی موقت، ما را از بحرانی که نشانههای آن هر روز آشکارتر میشدند، عبور دهد و پس از فروکشکردن التهابها امکان بازگشت فراهم شود. تصمیم به ترک کشور در آن مقطع اما، ساده و از سر اطمینان نبود. هنوز دولت مرکزی در کابل مستقر بود، نهادهای رسمی به فعالیت ادامه میدادند، سفارتها باز بودند، زنان در ادارهها و نهادهای عمومی حضور داشتند و بخش قابل توجهی از جامعهی شهری، با وجود گسترش ناامنی و اضطراب، فروپاشی کامل ساختار سیاسی را «سناریویی دور از ذهن» میپنداشت. آنچه در نگاه بسیاری نوعی بدبینی مفرط یا پیشبینی شتابزده تلقی میشد، برای من اما ریشه در حافظهای تاریخی و تجربهای شخصی داشت. منی که نخستین دورهی حاکمیت طالبان را از سر گذرانده بودم، تحولات آن روزها را در امتداد تجربهای میدیدم که یکبار پیشتر، مناسبات اجتماعی، آزادیهای فردی و امکان زیست عادی را بهطور بنیادین دگرگون کرده بود. از همین رو، نشانههای بازگشت طالبان برای من، بازگشت تدریجی نظمی بود که آثار آن هنوز در حافظهی نسل من حضور داشت. نسلی که یکبار دیده بود چگونه جامعهای در فاصلهای کوتاه از نظمی ناقص به انقیادی فراگیر فرو میرود؛ چگونه مکتب و دانشگاه، اداره و محکمه، حقوق و آزادی، همگی تابع قرائتی تازه میشوند؛ چگونه زنان از عرصهی عمومی حذف میشوند و ترس، به تدریج جای قانون را میگیرد.
خانوادهی من نیز نمیتوانست نسبت به چنین بازگشتی بیتفاوت باشد. من بهعنوان زنی که آموزش را از بنیادیترین ارکان زندگی و رهایی انسان میدانم، همواره کوشیده بودم از هر امکان و مجرایی برای حمایت از آموزش دختران و زنان استفاده کنم. عطش فردیای که حتی خانهی مرا به فضایی همیشگی، رایگان و در دسترس برای آموزش دختران و زنان نیازمند بدل کرده بود. دخترانم نیز تحصیل کرده بودند و در ساختارهایی کار کرده بودند که محصول افغانستان پس از ۱۳۸۰ بهشمار میرفت. آنان با یک نهاد امریکایی در کابل کار کرده و در سالهای پایانی جمهوری در دستگاه دولت وظیفه داشتند. دختر کوچکم هنوز دانشآموز مکتب بود. پسرم خبرنگاری شناختهشده بود و پیشینهی برجستهی حرفهای او در آرشیف رسانهها بهوفور باقی مانده بود. فعالیت عمومی، تماس با نهادهای خارجی، کار در دولت و حرفهی خبرنگاری، در سالهای جمهوری بخشی عادی از زندگی هزاران خانواده بود، اما با تغییر نظام سیاسی، همین پیشینه میتوانست معنایی کاملاً متفاوت پیدا کند.
ما خانوادهای استثنایی نبودیم و شاید اهمیت روایت ما دقیقاً در همین عادیبودن آن باشد. دهها هزار خانواده در افغانستان پس از ۱۳۸۰ به همین صورت زندگی خود را سامان داده بودند. دختران به دانشگاه رفتند، زنان وارد ادارات و نهادها شدند، جوانان به رسانهها پیوستند، آموزگاران به قریهها رفتند، فعالان مدنی شکل تازهای از مشارکت اجتماعی را تجربه کردند و نسلی پرورش یافت که تصور میکرد، با همهی کاستیهای جمهوری، مسیر عمومی کشور از دوران نخست طالبان فاصله گرفته است.
در ماههای پیش از سقوط، در خانوادهی ما دربارهی رفتن یا ماندن بحث فراوان بود. هنوز احتمالهایی مبنی بر توان دولت برای مقاومت، دستیابی به توافقی سیاسی و این تصور که افغانستان سال ۱۴۰۰ دیگر افغانستان دههی هفتاد نیست و طالبان ناگزیر خواهد بود در برابر تغییرات اجتماعی دو دههی گذشته انعطاف نشان دهد، در بحثهای ما مطرح میشد. تجربهی تاریخی من و همسرم و تحلیلهای مبتنی بر اطلاعات پسرم، اما مجال چنین خوشبینیای را نمیداد. جامعه میتواند تغییر کند، اما اگر نهادهای حافظ و پشتیبان آن تغییر از میان بروند، هیچ تضمینی وجود ندارد که دستاوردهای اجتماعی بتوانند بهتنهایی در برابر نظمی «اقتدارگرا، بدوی و سرکوبگر» ایستادگی کنند.
سرانجام رفتیم. خروج ما پیش از سقوط و از مسیر معمول صورت گرفت. خانه را به قصد مهاجرت دائمی ترک نکردیم. کتابها، لباسها، اسناد و بسیاری از اشیای شخصی ما در کابل باقی ماندند. در ذهن ما این احتمال وجود داشت که بحران پس از مدتی فروکش کند، جهان مداخله کند، طالبان دوام نیاورند و امکان بازگشت ما فراهم شود. بیتردید، انسان زمانی که به بازگشت امید دارد، نه میخواهد و نه میتواند با خانهاش وداع کند.
۲۴ اسد سال ۱۴۰۰ اما این تصور را از میان برد. ما آن روز در بیرون افغانستان بودیم و سقوط دردناک کابل را از طریق رسانههای اجتماعی و مطبوعات جهانی دنبال میکردیم. خبرها با چنان سرعتی منتشر میشدند که امکان درک ابعاد واقعه را دشوار میساخت. اشرف غنی کشور را ترک کرد، ادارههای دولتی تخلیه شدند، مقامها یکی پس از دیگری ناپدید شدند، زنجیرهی فرماندهی نیروهای امنیتی از هم گسست و در فاصلهای کوتاه طالبان وارد پایتخت شدند. چیزی که تا چند هفته پیشتر از آن برای بسیاری، آنهم بهدشواری، صرفاً «یکی از سناریوهای بدبینانهی محتمل» تلقی میشد، به واقعیت قطعی کشور تبدیل شد. همان روز دانستیم که رفتن ما دیگر هجرتی چندماهه نیست و بازگشت، دستکم در آیندهای قابل پیشبینی، از دایرهی امکان خارج شده است.
اکنون پنج سال از آن روز گذشته است و ما همچنان در کشوری سوم زندگی میکنیم؛ کشوری که از آغاز مقصد دائمی ما نبود. اقامت، کار، تحصیل و حتی تصمیمهای معمول خانوادگی ما در تمام این سالها زیر سایهی موقتیبودن قرار داشته است. بارها برای انتقال به کشورهای امن و اسکان دائمی اقدام کردهایم. اسناد، پیشینهی خانوادگی و شرح کارنامهی ما برای برنامهها و نهادهای مختلف فرستاده شده است.
در آغاز، هنوز به سازوکار اداری امید داشتیم. تصور میکردیم طولانی بودن روندها طبیعی است و پروندهای که اسناد روشن و پیشینهی قابل اثبات دارد، سرانجام به نتیجه خواهد رسید. گذشت زمان اما نشان داد که میان اعتراف سیاسی به وجود یک بحران و پذیرش مسئولیت عملی در قبال انسانهایی که از آن بحران آسیب دیدهاند، فاصلهی بزرگی وجود دارد. برنامهها اعلام شدند، شرایط تغییر کرد، ظرفیتها محدود شدند، برخی مسیرها بسته شدند و شمار زیادی از پروندهها برای ماهها و سالها در انتظار ماندند.
مهاجرت طولانی، بهخصوص هنگامی که سرنوشت انسان در حالت تعلیق باقی بماند، زبان خاص خود را نیز تحمیل میکند. گذشتهی یک خانواده در چند سند و چند صفحه خلاصه میشود. دختران من که اکنون در کشور دیگری زندگی میکنند، باید پیشینهی کاریای را که زمانی بخشی آشکار از زندگی حرفهای شان بود، بارها اثبات میکردند. پسرم باید حرفهای را که سالها با نام و چهرهی خودش انجام داده، دوباره مستند میکرد. ما باید توضیح میدادیم که چرا بازگشت به کشوری که به یکی از «هولناکترین عرصههای سرکوب انسان بر روی زمین» بدل شده، برای ما خطرآفرین است.
با گذشت پنج سال و با بینتیجهماندن بیشتر این روندها اما، اکنون برای من روشنتر از گذشته است که در پروندههایی چون ما، مسئله به «تاخیر اداریِ صرف» محدود نمیشود، بلکه به مسئولیت تاریخی و اخلاقی ایالات متحده و متحدانش در قبال پیامدهای نظمی بازمیگردد که طی دو دهه در افغانستان در شکلگیری، تمویل و حمایت سیاسی از آن سهم اساسی داشتند.
من تمامی مسئولیت سقوط افغانستان را متوجه غرب نمیدانم. چنین داوریای تاریخ را به صورتی نادرست ساده میکند. جمهوری افغانستان با فساد گسترده، سوءمدیریت، ضعف نهادها، رقابتهای شخصی، قومگرایی، وابستگی ساختاری و بحران مشروعیت مواجه بود. بخش مهمی از طبقهی سیاسی کشور در سالهای پایانی بیش از بقای نظام، به حفظ قدرت و موقعیت خود میاندیشید. بسیاری از مقامهایی که از جمهوری سخن میگفتند، در لحظهی بحران پیش از مردم عادی راه نجات خود را یافتند. فروپاشی ۱۴۰۰ بدون بررسی این مسئولیتهای داخلی قابل فهم نیست.
اما روایت دیگری نیز به همان اندازه ناقص است: اینکه غرب پس از بیست سال حضور نظامی، سیاسی، مالی و نهادی بتواند مسئولیت خود را با پایان ماموریت نظامی، خاتمهیافته تلقی کند.
ایالات متحده پس از ۱۳۸۰ صرفاً نیروی نظامی به افغانستان نفرستاد. در شکلگیری نظم سیاسی جدید سهم بنیادین داشت، ساختار نیروهای امنیتی را تمویل کرد، در ایجاد و حمایت از نهادهای دولتی مشارکت داشت، رسانهها و جامعهی مدنی را پشتیبانی کرد، آموزش زنان و حضور آنان در اجتماع را به بخشی از گفتمان رسمی خود تبدیل ساخت و طی دو دهه، استمرار نظم سیاسی افغانستان را به حمایت بینالمللی پیوند زد. این حضور، خواه مطلوب و خواه قابل انتقاد، در زندگی یک نسل از مردم افغانستان آثار عمیق برجا گذاشت.
نسلی که پس از ۱۳۸۰ به دانشگاه رفت، در رسانه کار کرد، وارد ادارات مختلف شد و به نهادهای بینالمللی پیوست، تصمیمهای زندگی خود را در خلأ نگرفت. آنان در فضایی رشد کردند که ایالات متحده و متحدانش خود از سازندگان اصلی آن بودند. وقتی برای دو دهه حقوق زنان، آزادی بیان و جامعهی مدنی بهعنوان دستاوردهای مشترک معرفی میشوند، این سخن صرفاً در سطح تبلیغات سیاسی باقی نمیماند، بر انتخابهای واقعی مردم اثر میگذارد.
من نیز در همین فضا، در حد مقدورات خود، به زنان کمک میکردم. دخترانم در همین فضا تحصیل کردند و کار کردند. دختر کوچکم در همین فضا درس میخواند. پسرم در همین نظم خبرنگار شد. هزاران خانوادهی دیگر نیز مسیر مشابهی پیمودند.
سپس مذاکرات دوحه آغاز شد و معادلهی سیاسی افغانستان به تدریج تغییر کرد. دولتها حق دارند جنگ را پایان دهند و هیچ جامعهای را نمیتوان برای همیشه موظف به ادامهی یک جنگ فرسایشی دانست. جامعهی امریکا نیز از جنگی بیستساله خسته شده بود و خروج، به یک مطالبهی سیاسی جدی تبدیل شده بود. من این واقعیتها را درک میکنم. اما درک منطق یک تصمیم، پیامدهای آن را از حوزهی مسئولیت خارج نمیکند.
زمانی که ایالات متحده مستقیماً با طالبان وارد مذاکره شد و توافقی را پیش برد که دولت افغانستان در بخش مهمی از آن در حاشیه قرار داشت، تنها مسیر دیپلوماسی تغییر نکرد، توازن روانی و سیاسی جنگ نیز دگرگون شد. طالبان از جایگاه یک نیروی تحت فشار نظامی، به طرف مذاکره با بزرگترین قدرت نظامی جهان رسیدند. در سوی دیگر، برای بخشهایی از نیروهای امنیتی، نخبگان سیاسی و جامعهی افغانستان این برداشت شکل گرفت که خروج امریکا دیگر یک احتمال قابل تغییر نیست، بلکه تصمیمی قطعی است.
من این روند را «معامله» مینامم. این واژه را به معنای ادعای وجود یک توافق پنهانی برای تحویل افغانستان به طالبان به کار نمیبرم. مقصودم سیاستی است که در آن، ضرورت خروج و پایان جنگ سرانجام بر حفاظت از نظمی که طی بیست سال ساخته شده بود تقدم یافت. طالبان از دشمن نظامی به طرف گفتوگو و سپس به واقعیتی تبدیل شدند که جهان خود را برای بازگشت آن آماده کرد، در حالی که میلیونها انسانی که زندگی شان با جمهوری، رسانه، نهادهای مدنی و حضور غرب پیوند خورده بود، در محاسبات نهایی جایگاهی متناسب با میزان آسیبپذیری شان نیافتند.
از همین نقطه، مسئلهی تعهد اخلاقی برای من آغاز میشود. مسئولیت اخلاقی را نمیتوان همیشه در مادههای قوانین مهاجرت و پناهندگی یا ضوابط یک برنامه یافت. ممکن است انسانی از نظر یک مقرره در گروه مشخصی قرار نگیرد. بدون شک نظام اداری برای هر مورد پاسخی دارد، اما تاریخ را نمیتوان فقط با مقررات اداری سنجید. اگر کشوری برای بیست سال از حقوق زنان، آزادی رسانه و جامعهی مدنی در افغانستان به عنوان بخشی از موفقیت سیاست خود یاد کرده باشد، از نظر اخلاقی نمیتواند پس از فروپاشی همان نظم، کسانی را که زندگی شان را در چارچوب آن ساختهاند صرفاً به مسئلهای مهاجرتی تقلیل دهد. پیشینهی خانوادهی من که زمانی نشانهی برجستهی مشارکت در افغانستان جدید تلقی میشد، امروز از عوامل اصلی ناتوانی ما در بازگشت به کشور است.
مسئولیت غرب در اینجا از نوع ترحم نیست. سخن من این نیست که هر شهروند افغانستان به دلیل شهروند بودن باید حق اقامت در امریکا یا اروپا داشته باشد. بحث دربارهی رابطهای مشخص میان قدرتی است که در ساختن یک نظم سهم مستقیم داشته و انسانهایی که در چارچوب همان نظم انتخابهایی کردهاند که پس از فروپاشی، آنان را در معرض آسیب قرار داده است.
پنج سال گذشت و افغانستان دیگر در مرکز توجه جهان نیست. جنگهای تازه، بحرانهای تازه و اولویتهای تازه آمدهاند. این طبیعت سیاست بینالملل است، هیچ بحران ملی برای همیشه در صدر دستور کار قدرتهای جهانی باقی نمیماند. اما برای خانوادههایی که پیامد آن بحران را زندگی میکنند، تغییر اولویتهای جهان هیچ چیزی را پایان نمیدهد.
اکنون ما در وضعیتی بهسر میبریم که آیندهی جغرافیایی مان روشن نیست. دخترانم و پسرم با آنکه اکنون در کشورهای دیگری پناهنده هستند، پنج سال است که گذشتهی حرفهای شان با پرسش امنیت و مهاجرت ما گره خورده است. من در خانهای زندگی میکنم که نمیدانم تا چه زمانی خانهی ما خواهد ماند. ما از خطر فوری فاصله داریم و اهمیت این امنیت نسبی را میدانم، اما امنیت موقت با داشتن آینده تفاوت دارد. زندگی فقط در نبود خطر تعریف نمیشود؛ انسان به ثبات حقوقی، امکان برنامهریزی و اطمینان از ماندن نیز نیاز دارد.
در این پنج سال، بیش از هر زمان دیگری دربارهی معنای «تعهد» فکر کردهام. سیاست بینالملل از منافع دولتها پیروی میکند و هیچ دولت بزرگی صرفاً بر بنیاد ملاحظات اخلاقی تصمیم نمیگیرد. امروز این حقیقت را شاید بهتر از گذشته میفهمم. ممکن است خطای نسل ما این بوده باشد که زبان سیاسی غرب را بیش از اندازه دارای مضمون اخلاقی تصور کردیم؛ وقتی از ارزشهای مشترک، حقوق بشر، آزادی زنان، رسانهی آزاد و حمایت از جامعهی مدنی سخن گفته میشد، گمان میکردیم این مفاهیم در روز بحران نیز الزاماتی ایجاد میکنند.
پنج سال انتظار، بخش بزرگی از این خوشبینی را از من گرفته است. با این حال، هنوز باور دارم پایان یک ماموریت نظامی نمیتواند به معنای پایان تمامی تعهدات ناشی از آن باشد. امریکا افغانستان را ترک کرد، اما آثار بیست سال حضور امریکا با واپسین پرواز از کابل خارج نشدند. آن آثار در ساختار اجتماعی کشور، در زندگی زنان، در پیشینهی کاری هزاران شهروند افغانستان، در آرشیف رسانهها و در سرنوشت کسانی باقی ماندهاند که امروز بازگشت به افغانستان برای شان دشوار یا خطرناک است.
قدرتهای بزرگ معمولاً تاریخ را با واژگان خود ثبت میکنند؛ آغاز ماموریت، مبارزه با هراسافگنی، دولتسازی، افزایش نیرو، مذاکرات صلح، خروج و پایان جنگ. زندگی انسانها اما در فاصلهی میان همین واژگان جریان پیدا میکند. آنچه در واشنگتن «پایان ماموریت» نامیده میشود، برای خانوادهای در کشور سوم ممکن است آغاز سالهای بیسرنوشتی باشد. آنچه در اسناد دیپلوماتیک «انتقال سیاسی» خوانده میشود، در حافظهی خانوادهی دیگری میتواند به معنای از دست دادن خانه، حرفه و حق بازگشت باشد.
ما پیش از سقوط افغانستان را ترک کردیم، زیرا تجربهی دور نخست طالبان به من آموخته بود که در بعضی مقاطع تاریخی، انتظار برای یقین کامل میتواند بسیار پرهزینه باشد. از آن تصمیم پشیمان نیستم. اگر دوباره در همان موقعیت قرار بگیرم، باز هم خانوادهام را از کشور بیرون خواهم کرد. آنچه در آن زمان نمیدانستم، طول و دشواری راهی بود که پس از خروج آغاز میشد.
پنج سال پس از ۲۴ اسد، طالبان در کابل حاکم است. امریکا ماموریت افغانستان را بخشی از گذشتهی سیاست خارجی خود میداند. بسیاری از مقامها و دیپلوماتهایی که زمانی دربارهی سرنوشت افغانستان تصمیم میگرفتند، امروز در جای دیگری مشغولاند. پروندهی افغانستان در پایتختهای جهان جای خود را به بحرانهای تازه داده است. اما من و خانوادهام من هنوز در کشوری سوم منتظریم؛ منتظر جایی که بتواند برای نخستین بار پس از خروج از افغانستان، صفت «دائمی» را وارد زندگی ما کند.
برای من، همین فاصلهی پنجساله یکی از روشنترین نشانههای ناتمامبودن مسئولیتی است که جهان مایل بود در ۲۴ اسد ۱۴۰۰ پایانیافته تصور کند.
جنگ برای امریکا پایان یافت. جمهوری سقوط کرد. ماموریت نظامی خاتمه یافت و نظم سیاسی افغانستان دگرگون شد. اما زندگی انسانهایی که در دل آن بیست سال شکل گرفت، با هیچ اعلامیهای پایان نیافت و مسئولیت نسبت به آنان نیز نمیتواند صرفاً با تغییر اولویتهای سیاسی از میان برود.
تاریخ دربارهی سقوط افغانستان بار دیگر نوشته خواهد شد. اسناد بیشتری منتشر میشود، مقامهای آن دوره خاطرات شان را خواهند نوشت و پژوهشگران دربارهی تصمیمهای کابل، واشنگتن و دوحه داوری خواهند کرد. شاید سالها بعد تصویر دقیقتری از آنچه در ماههای پایانی رخ داد در دسترس باشد.
برای من اما یک حقیقت، برای همیشه روشن خواهد ماند، آن اینکه، قدرتها میتوانند جنگی را آغاز کنند و زمانی تصمیم بگیرند از آن خارج شوند، میتوانند متحدان خود را تغییر دهند و دشمن دیروز را به طرف مذاکره تبدیل کنند، میتوانند یک کشور را از صدر اولویتهای خود به حاشیه ببرند، با این حال اما، آنچه با همان شتاب قابل دگرگونی نیست، سرنوشت انسانهایی است که زندگی خود را بر مبنای همان سیاستها ساختهاند.
پنج سال است که ما در حاشیهی همان تصمیم تاریخی زندگی میکنیم.




