صبح یک روز سرد زمستانی در نمایندگی یکی از شرکتهای مخابراتی منتظر نوبتم بودم. برای گذراندن وقت، خبرهای روز گذشته را در تلفونم مرور میکردم و هر لحظه کمی بیشتر میترسیدم. لباسی که بر تن داشتم، مطابق اصولی بود که تعیین کردهاند، اما با اینهمه میدانستم تضمینی نیست که ماموران «امر به معروف» طالبان مرا مورد بازپرس قرار ندهند. تنها روزِ پیشتر از آن، دهها دختر را با عین پوشش من، در سطح شهر بازداشت کرده بودند.
به همین «انکارشدن» خود فکر میکردم و به معنای زندهبودن که با صدایی سرم را چرخاندم. زن کهنسالی کنارم نشسته بود و از دیر رسیدن نوبتها شکایت میکرد.
پرسید: «صنف چند هستی؟» گفتم: «اگر مکتبها را نمیبستند سال اول دانشگاه میبودم.» انتظار نداشتم برایم حقوق یا عدالت را تعریف کند، ولی شنیدن آنچه گفت باز هم سنگین بود. «سرنوشت نبوده دگه، نخواندی که نخواندی، اینقدر در موردش فکر نکن.»
چیزی نگفتم. نمیدانستم برای «سرنوشت» دیگر چه میتوان گفت. به زنی که شاید بسیاری از تلخیهای زندگیاش را به چیزی بهنام «سرنوشت» پیوندزده چطور میتوانستم بگویم، اشتباه میکند. چطور میگفتم، آنچه او میگوید تحقیریست به من و خودش به عنوان انسانهای صاحب اراده.
او قصد بدی نداشت. اما در همان چند جمله، چیزی عمیقتر پنهان بود و آن اینکه پذیرفتن آنچه بر نیمی از نفوس این کشور میگذرد، بسیار طبیعی و حتی اجتنابناپذیر است.
گاهی فکر میکنم برای یک انسان امروزی بیمعنی است که در نُزدهسالگی از خود بپرسد آیا واقعاً حق انتخابی در زندگی دارد یا نه. اما وقتی آن انسان زنی میشود در افغانستان، این پرسش زود به سراغش میآید.
از روزی که کابل سقوط کرد و من برای واپسینبار، از مکتب بهخانه برگشتم بیش از چهارسال میگذرد. در اینسالها درهای زیادی بسته شد. زندگی کوچکتر شد؛ و حتی لباس، چگونگی بیرون رفتن از خانه و صحبتکردن با همسایه به موضوعی برای نظارت تبدیل شد. در چنین وضعیت، گاهی آنچه رنج زن را کمارزش نشان میدهد این تصمیمها نیستند. عادت کردن ما و توجیه کردن آن با «سرنوشت» خواندن آن است. گاهی چنین به نظر میرسد که در نخستین روزهای سقوط کابل، بهنظر، سرنوشت ناگهان به یاد آورد که در این سرزمین هنوز دختران بسیاری هستند که میخواهند درس بخوانند و همین کافی بود تا درهای مکتبها و دانشگاهها به روی آنان بسته شود.
حالا من در خلوت فکر میکنم شاید ما خواب نیستیم و شاید فقط خود را بهخواب زدهایم. عادت کردن را سادهترین راه برای کنار آمدن با این واقعیت تلخ در نظر گرفتهایم بدون اینکه بدانیم این عادت کردن، ازامید ما میکاهد، و آنرا کوچک میکند. برای ادامهدادن به همان کورسوی امید نیاز داریم. اینکه زندگیمان را با «سرنوشت» هدر نداده باشیم، حق ما هست.
این مسئله تنها تصمیم فرد نیست. آنچه محدودیتها را پایدارتر میکند، پذیرفتن و تکرار همان روایتها در میان ماست. وقت مادری به دخترش میگوید «سرنوشت را بپذیرد»، شاید قصدش سرزنش نباشد؛ شاید فقط تلاش میکند از رنج تقلای دخترش بکاهد. اما همین «نیت خیر» ناخواسته بخشی از ساختاری میشود که انتخاب را از زنان میگیرد. شاید این تغییر را از همینجا شروع میشود از اینکه بهجای پذیرفتن بیچون و چرا به حق انتخاب مان باور کنیم، حتی اگر در محدوده کوچک باشد.



