فرانسیس فوکویاما، نظریهپرداز علوم سیاسی، در تازهترین نوشتهی خود در نشریهی «پرسوِیژن» ایالات متحده مینویسد که چیزی به نام «دکترین ترمپ» وجود ندارد و رفتار ایالات متحده نه بر بنیاد مجموعهای از اصول یا اولویتها، بلکه بر بنیاد «منافع و دغدغههای شخصی» رییسجمهوری توضیح داده میشود.
او مینویسد که ذهن ترمپ «پر از کینهها، خشم، حکایتها، واقعیتهای ساختگی، چیزهایی که از فاکسنیوز شنیده، و دروغهای آشکاری است که خود به آنها باور پیدا کرده است.»
فوکویاما میافزاید که دکترینهای سیاست خارجی برای هدایت و هماهنگی نهادهایی مانند وزارت خارجه، ارتش و جامعهی اطلاعاتی ضروری هستند، اما در حال حاضر این نهادها بهدرستی عمل نمیکنند.
به نوشتهی او، این نهادها توسط افرادی «چاپلوس» مانند تولسی گبرد، مدیر اطلاعات ملی، اداره میشوند که انگیزهی اصلیشان «حفظ رضایت ترمپ» است. همچنین از پیت هگست، وزیر دفاع امریکا بهعنوان فردی «قلدرمآب با مشکلات روانی» یاد میکند و به اتکای ترمپ به افرادی مانند استیف ویتکاف و جرد کوشنر اشاره میکند که از نظر او «دانش و جایگاه لازم را ندارند.»
او با اشاره به ونزوئلا مینویسد که «موفقیت شانسی» عملیات علیه نیکولاس مادورو باعث شد ترمپ تصور کند ابزار نظامی فوقالعادهای در اختیار دارد که میتواند آن را با هزینهی کم به کار گیرد و حتی بابت آن مورد تحسین قرار گیرد، و این امر به شکلگیری «نوعی اعتماد به نفس» در وی انجامید. طوری که پس از ونزوئلا، در پاسخ به این پرسش که آیا محدودیتی برای اقدامات بینالمللیاش وجود دارد، گفت تنها چیزی که میتواند او را متوقف کند «اخلاق خودش» است.
فوکویاما میافزاید به نظر میرسد نتانیاهو ترمپ را متقاعد کرد که ایران نیز مانند ونزوئلا خواهد بود و رژیم آن پس از ضربات اولیه بهسرعت فرو میپاشد. به گفتهی فوکویاما، ترمپ تا آن زمان اعتماد زیادی به «شهود» خود در سیاست خارجی پیدا کرده بود؛ چنانکه وقتی اخیراً از او پرسیده شد جنگ ایران چه زمانی پایان مییابد، پاسخ داد «در استخوانهایم حسش میکنم.»
فوکویاما میافزاید که تلاش برای استخراج یک دکترین منسجم از اظهارات و رویدادها، نوعی تصور رایج در میان تحلیلگران سیاست خارجی است، اما در این مورد چنین چیزی وجود ندارد. به گفتهی او، حتی سند «استراتژی امنیت ملی» که برای دورهی دوم ترمپ تدوین شد، هیچ ارتباطی با سیاست خارجی واقعی دولت ندارد.
به نوشتهی او، این سند بر تمرکز بر نیمکرهی غربی و کاهش اهمیت اروپا تاکید داشت و از خاورمیانه تنها در این حد یاد میکرد که تمرکز دولتهای قبلی دیگر ضروری نیست. در این سند تنها دو بار به ایران اشاره شده و برنامهی هستهای آن بهعنوان تهدیدی برای ایالات متحده مطرح نشده است.
او مینویسد که در عین حال، همین سند تاکید میکند که امریکا باید تعریف منافع حیاتی خود را محدود کند و همهی مسائل نمیتوانند در مرکز توجه باشند، و از دولتهای قبلی بهخاطر داشتن فهرستهای طولانی از اهداف مبهم انتقاد میکند. اما به گفتهی او، اقدامات بعدی دولت هیچ ارتباطی با این چارچوب نداشت.
فوکویاما مینویسد که ایران اکنون تهدید مستقیمی برای ایالات متحده نیست و احتمالاً در آینده هم نخواهد بود، هرچند میتوان آن را تهدیدی برای اسرائیل دانست و در نظر گرفتن امنیت اسرائیل بهعنوان امری حیاتی برای امریکا همان «بزرگکردن ماموریت» است که خود این سند آن را نقد میکند.
به گفتهی وی، ترمپ در آغاز دورهی دوم خود نوعی خویشتنداری در سیاست خارجی نشان داد و نخستوزیر اسرائیل را از حمله به ایران برحذر داشت، اما پس از حمله اسرائیل، فرصتی برای یک عملیات سریع ایجاد شد که ترمپ نتوانست در برابر آن مقاومت کند.
او مینویسد که اعضای کانگرس، خبرنگاران و رهبران خارجی هرگز پاسخی دربارهی اهداف دولت ترمپ دریافت نخواهند کرد، زیرا به گفتهی وی این اهداف همان چیزهایی هستند که رییسجمهوری تصور میکند موقعیت سیاسی او را تقویت میکند یا موجب ثروتمندتر شدن خود و خانوادهاش میشود.
او نتیجه میگیرد که وضعیت کنونی به این معناست که هیچ دکترینی در کار نیست و در نتیجه «اکنون هیچ مبنایی برای نوعی نظم جهانی وجود ندارد.»
او تاکید میکند: «خوب نیست که قدرتمندترین کشور جهان نه بر پایهی ایدههای روشن، بلکه بر بنیاد نیازهای شخصی یک فرد اداره شود.»




