فرانسیس فوکویاما، اندیشمند برجستهی علوم سیاسی، نظریهپرداز و پژوهشگر ارشد دانشگاه استنفورد، در نوشتهای با عنوان «چگونه نباید تغییر رژیم انجام داد» که به تاریخ ۲۲حوت در نشریهی «پرسوِیژن» ایالات متحده منتشر شده است، با اشاره به تجربههای ناکام امریکا در افغانستان، عراق و لیبیا، از تکرار همان اشتباهات در سیاستهای کنونی این کشور هشدار میدهد. او مینویسد که دولت ترمپ گویی «تازه متولد شده» و هیچگونه درک و تجربهای از پیامدهای مداخلات پیشین ندارد و بدون طرح و سنجش، سیاستهای خود را پیش میبرد. فوکویاما در این نوشته، وضعیت کنونی جهان را «بسیار خطرناک» میخواند و میگوید که قدرتمندترین کشور جهان تحت کنترول «پسری دهساله» قرار گرفته است، پسری که به گفتهی او، با یافتن یک شعلهافگن، از سوزاندن همهچیز لذت میبرد. در ادامه، متن کامل این نوشته را به زبان فارسی میخوانید.
نزدیک به دو هفته از آغاز کار گذشته و اکنون روشن است که جنگ منطقهای ترمپ تا چه اندازه فاقد طرح و اندیشهی قبلی بوده است.
اغراق نیست اگر بگوییم که سیاست خارجی ایالات متحده از زمانی که دانلد ترمپ در ۲۸ فبروری جنگ خود علیه ایران را آغاز کرد، تا چه حد به آشفتگی کامل دچار شده است. ترمپ آشکارا باور داشت که ضربهی اولیهی موسوم به «قطع سر» به فروپاشی رژیم [جمهوری] اسلامی و جایگزینی آن با رهبری جدیدی که مایل به همکاری با ایالات متحده باشد، خواهد انجامید. به نظر میرسد او ونزوئلا را به عنوان یک الگو در ذهن داشت، چرا که در هفتهی نخست جنگ چندین بار به آن اشاره کرد. او و همکارانش توانایی ایران برای پاسخگویی را پیشبینی نکردند؛ ایران نیز با شلیک موجهایی از موشکها و پهپادها به سوی متحدان و پایگاههای امریکا در منطقه واکنش نشان داد و اقتصادهای حوزهی خلیج را مختل کرد و موجب افزایش قیمت نفت در ایالات متحده شد.
آنچه بهویژه آزاردهنده است این است که هر کسی که ربع قرن پسین سیاست ایالات متحده در غرب آسیا را تجربه کرده باشد، باید درک میکرد که جنگ پیامدهای ناخواسته و ویرانگر متعددی به دنبال خواهد داشت.
پس از حملات به برجهای دوگانه در ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، ایالات متحده دلایل موجهی برای مداخله علیه رژیم طالبان در افغانستان داشت، چرا که این رژیم به هراسافگنان القاعده که مستقیماً مسئول مرگ هزاران امریکایی بودند، پناه داده بود. موفقیت ظاهری این عملیات تغییر رژیم، دولت بوش را جسور ساخت تا در مارچ ۲۰۰۳ در عراق مداخله کرده و حکومت بعثی صدام حسین را سرنگون کند.
ایالات متحده سپس با دو رژیم فروپاشیده مواجه شد. مشکل، مسئلهی «ملتسازی دموکراتیک» نبود. پیش از آنکه بتوان دموکراسی داشت، باید «دولت» وجود داشته باشد، و ایالات متحده کاملاً در ایجاد دولتی که بتواند – بر اساس تعریف مشهور ماکس وبر – انحصار مشروع اعمال زور را بر یک قلمرو مشخص در اختیار داشته باشد، ناتوان بود. هر دو کشور افغانستان و عراق پس از اشغال، میزبان شبهنظامیان و مراکز قدرت متعددی بودند که اقتدار دولتهای مورد حمایت امریکا را به چالش میکشیدند. این خطا سپس در دوران دولت اوباما و در جریان بهار عربی تکرار شد؛ زمانی که از قدرت هوایی برای جلوگیری از تلاش معمر قذافی برای بازپسگیری کنترول بنغازی استفاده شد.
جنگ داخلی لیبیا که در پی آن رخ داد همچنان ادامه دارد؛ طالبان بار دیگر در افغانستان به قدرت بازگشته است؛ و عراق تحت حاکمیت دولتی فاسد و متزلزل است که در طول سالها بیشتر با ایران همسو بوده تا با ایالات متحده.
تنها درسی که باید از این شکستها گرفته میشد این است که قدرت نظامی بهتنهایی برای تحقق نوع تغییرات سیاسی مورد نظر سیاست خارجی ایالات متحده کافی نیست. این امر در افغانستان و عراق صادق بود، جایی که ایالات متحده حاضر بود صدها هزار نیروی زمینی مستقر کند. اتکای صرف به قدرت هوایی، احتمال موفقیت بسیار کمتری در هدایت نتایج سیاسی دارد.
باید روشن سخن گفت. تغییر رژیم اغلب تنها راهحل برای مسئلهی دولتهای یاغی است که مردم خود را سرکوب میکنند و بیثباتی را به مناطق وسیعتری گسترش میدهند. اختلالاتی که این دولتها ایجاد میکنند ممکن است با ابزارهای دیگر مهار شود، اما مهار، مشکل بنیادی را حل نمیکند. جمهوری اسلامی ایران یکی از چنین رژیمهایی است که نزدیک به ۵۰ سال حکومت آن به سرکوب شدید در داخل کشور و ایجاد شبکهای از نیروهای نیابتی شیعهی خطرناک در سراسر غرب آسیا انجامیده است.
بنابراین، مشکل در اصلِ مفهوم تغییر رژیم نیست، بلکه در الزامات تحقق آن است. با وجود نارضایتی عمیق، رژیم [جمهوری] اسلامی در بخشهایی از جامعهی ایران ریشه دارد. سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و بسیج که آن را حفظ میکنند، منافع قدرتمندی در از دست ندادن قدرت دارند؛ چنین از دست دادنی نه تنها به معنای پایان معیشت اقتصادی آنان، بلکه به معنای پایان زندگیشان در پی انتقام نیروهای مردمی خواهد بود. ارزیابی میزان نفوذ ایدئولوژی دینی در شرایط کنونی دشوار است، اما این ایدئولوژی همچنان هستهای از حامیان رژیم را برمیانگیزد، چیزی که در امریکای لاتین یا اروپای شرقی پس از تجربهی دیکتاتوریهای نظامی و کمونیزم وجود نداشت.
در مقابل، اپوزیسیون در ایران بهشدت پراکنده است. هیچ رهبری سازمانیافتهای، چه رسد به رهبری دموکراتیک، قابل مقایسه با جنبش ماریا کورینا ماچادو در ونزوئلا وجود ندارد. همچون لیبیا، عراق و افغانستان، ایران نیز از نظر قومی متنوع است و کردها، آذریها، بلوچها، ترکمنها و سایر اقلیتهای قومی در مناطق مختلف متمرکز هستند. در جریان گذارهای اروپای شرقی، ایالات متحده با اتحادیهی اروپا همکاری میکرد که الهامبخش نیروهای اپوزیسیون دموکراتیک بود؛ اما امروز با یک دولت راستگرای اسرائیلی همکاری میکند که در منطقه بهطور گسترده مورد بیاعتمادی و نفرت است.
بنابراین، جایگزینی رژیم کنونی با حکومتی دوستدار ایالات متحده، ماموریتی بسیار عظیم است، ماموریتی که نمیتوان آن را تنها با قدرت هوایی محقق کرد. در واقع، تجربههای پیشین نشان میدهد که حتی با حضور گستردهی نیروهای زمینی نیز چنین هدفی قابل دستیابی نبوده است. همانگونه که در نوشتهای پیشین اشاره کردم، ایالات متحده و اسرائیل تا کنون بیشتر تاسیسات نظامی آشکار ایران را هدف قرار دادهاند و اکنون، در نبود اهداف دیگر، به زیرساختهایی روی آوردهاند که به مردم عادی خدمت میکند. این اهداف شامل تاسیسات ذخیرهسازی نفت، شبکههای برق، تاسیسات آبشیرینکن و دیگر زیرساختهای دوکاربردی غیرنظامی است. این تغییر جهت، ایالات متحده را مستقیماً در تقابل با مردمی قرار میدهد که ادعا میکند میخواهد از آنان حمایت کند.
ایالات متحده تاکنون از حمله به مرکز اصلی نفتی ایران در جزیرهی خارک خودداری کرده است. دلیل این امر روشن نیست، شاید برخی در دولت ترمپ تصور میکنند که در صورت شکلگیری یک رژیم جدید، میتوانند به نفت ایران دسترسی داشته باشند. اما وسوسهی هدف قرار دادن پایهی اقتصادی قدرت رژیم ایران، با گذشت زمان و در صورت عدم تسلیم رژیم، افزایش خواهد یافت.
دولت ترمپ چنان رفتار میکند که گویی تازه متولد شده و از هرگونه درک انباشتهشده دربارهی سیاست منطقهای یا علل شکستهای پیشین امریکا بیخبر است. این دولت در واقع نسبت به کارشناسان نهادهای رسمی – دیپلوماتها، تحلیلگران اطلاعاتی، افسران نظامی و دیگران – بیاعتنایی نشان داده و آنان را کنار زده است. در عوض، به حلقهی کوچکی از وفاداران متملق ترمپ تکیه کرده است، افرادی که بعید است ارزیابیهای واقعبینانهای از مسیر پیشرو ارائه دهند.
در نتیجه، این دولت سیاستهای خود را روزبهروز و بدون طرح مشخص پیش میبرد. یک روز ترمپ اعلام میکند که جنگ عملاً پایان یافته است؛ روز بعد، پیت هگست میگوید که جنگ برای مدتی ادامه خواهد داشت. یک روز رییسجمهور ترمپ هدف ایالات متحده را «تسلیم بیقید و شرط» اعلام میکند؛ روز دیگر، سخنگوی او، کارولین لیویت، میگوید این امریکا است که تعیین میکند چه زمانی ایران بهطور بیقید و شرط تسلیم شده است. میتوان تصور کرد که او در نشست خبری پس از چنین اعلامی – در حالی که ایران همچنان به شلیک پهپاد و موشک در سراسر غرب آسیا ادامه میدهد – چه پیچوتابهایی به خود خواهد داد.
جهان به مکانی بسیار خطرناک تبدیل شده است، زیرا قدرتمندترین کشور آن تحت کنترول پسری دهساله قرار دارد. پسری که یک شعلهافگن در عقب حویلی والدینش پیدا کرده و اکنون از توانایی سوزاندن همهچیز با آن لذت میبرد. والدینش باید او را مهار کنند.




